یک شنبه 18 دی 1390برچسب:, :: 17:28 :: نويسنده : آرزو زمانی
در دلش غوغايي بود.فكر مي كرد مي خواهد بعد از مدتها محبوبش را ببيند.چند وقتي مي شد ديگر رابطه شان مثل قديم نبود.از وقتي حواس محبوب درگير پيدا كردن كار بود ديگر مثل قديم با هم خوش نبودند.هيچ كاري از دستش بر نمي آمد كه انجام بدهد.احساس مي كرد رابطه شان سرد شده.با سري پر فكر و دلي پر غوغا از دوستانش جدا شد.هوا سرد بود و هواي دانشگاه سردتر از هميشه.وقت امتحان بود و دانشگاه به گورستاني بي روح تبديل شده بود.آرام آرام از دانشگاه خارج شد و دم در ايستاد.چندبار به موبايلش زنگ زد اما جوابي نشنيد. كنار ايستگاه تاكسي ها ايستاد.در آن هواي سرد زمستاني،كه صداي باد به وضوح به گوش ميرسيد ساكت و آرام ايستاده بود و به حركت ماشين ها نگاه مي كرد.يك ربع تمام واستاده بود هواي سردهيچ تاثيري براو نمي گذشت.خبري از يار نبود. پياده به راه افتاد در حالي كه اشك پهناي صورتش را پوشانده بود....... نظرات شما عزیزان:
![]() |